درس 185:
یک شنبه 2/9/1404 هـ.ش مطابق با 2/ جمادی الثانی/1447 هـ.ق، کابل، حوزه علمیّه دارالمعارف اهلبیت(ع).
تذکّر: نوشته معظّم له عربی بوده به شاگردان فارسی ارائه می گردد غیر از متون، احادیث و نقل و قولها.
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمدلله ربّ العالمین، الصّلاة والسّلام علی خیر خلقه و اشرف بریّته ابی القاسم المصطفی محمّد و علی آله الاطیبین و صحبه المنتجبین لاسیّما بقیة الله فی الارضین روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء.
فرقه یازدهم: قدریه است
قدریه ها کسانی هستند که قائل اند به حکومت قدر به خداوند و بر عبادش یعنی این جماعت قدر را بر خدا و عبادش ثابت می دانند نه اینکه نفی کنند و قدر عبارت اخرای جبر است که به افعال الله و افعال عبادش حاکم می باشد، بنابراین زمانی که چیزی مقدّر شود ممکن نیست که نقض گردد بلکه به خدا و بندگان واجب است که حسب ما قُدّر مشی کند.
علیهذا قدر اله اعلی و اسمی در کائنات است و بدین لحاظ شبیه مجوس است که قائل می باشند به ثنویت و تعدد اله و اینکه خیر خالقی دارد و شر خالقی و نور خدایی دارد و ظلمت خدایی به قسمی که نام خالق خیر “یزدان” است و نام خالق شر “اهریمن”.
عبدالله عمر روایت می کند که رسول خدا(ص) فرموده که:
«القدریة مجوس هذه الامّة ان مرضوا فلا تعدوهم و ان ماتوا فلا تشهدوهم[1]».
و ابن عباس نیز روایت می کند که رسول خدا(ص) فرموده:
«لا تجالسوا اهل القدر و لا تفاتحوهم ای لا تحاکموهم و لا تجادلوهم و لا تناظروهم[2]».
و همچنان ابن عباس روایت می کند که رسول خدا فرموده:
«صنفان من امّتی لیس لهما فی الاسلام نصیب المرجئة و القدریة[3]».
قدریه در نیمه دوّم قرن اوّل بروز نمودند و معبد جهنی و شاگردش غیلان دمشقی معروفند به قدریه بلکه وجود قدریه از زمان نبی خاتم محرز بوده و اگر چنین نبود چگونه رسول خاتم با کلماتی تکلّم می کند که از اذهان صحابه بعید باشد و برای مخاطبین غریب و این عقیده از زمان ابداعش تا عصر حاضر با تأسف در بین مسلمین شیوع دارد.
قاضی عبدالجبار حدیثی را نقل می کند که مفادش چنین است:
قدریه و مرجئه به لسان هفتاد پیغمبر لعنت شده در اینجا راوی می پرسد که یا رسول الله قدریه کی ها می باشند؟ رسول خدا در جواب می فرماید که:
«الذین یعصون الله تعالی و یقولون کان ذالک بقضاء الله و قدره و هم خصماء الرحمن و شهود الزور و جنود ابلیس[4]».
***
[1]) الملل و النحل، ص111.
[2]) همان.
[3]) الملل و النحل، ج1، ص112.
[4]) المغنی، ج8، ص326.